تبليغاتX
دليل هدهد
ما لی لا اری الهدهد...

چون بقيه‌ي موجودات يا حرف نمي‌زنند يا اگر حرف مي‌زنند به زبان ما آدم‌ها  نيست...

اما از طوطي زرنگ‌تر؟ و با هنرتر؟

هم مثل ما حرف مي‌زند، هم مسئوليت حرفي كه زده است را به عهده نمي‌گيرد؛ هم خودش را توي دل انسان جا مي‌كند؛ هم پسته و فندوق فراواني نسيب خودش مي‌كند...

در اين ميان اهميت ندارد كه چه چيزي را مي‌گويد، مهم اين است كه هر خوب و بدي  مي‌گويد به عهده‌ي مربي  طوطي است نه خودش...

چه بگويد: « يا ابالفضل » و ضاد را هم از مخرج صحيحش ادا كند؛ چه  بگويد: « مرجان عشق تو مرا كشت...».

هر چه بگويد به عهده‌ي مربي است.

رفتار طوطي وار يك جور بي ارادگي  در رفتار است كه به راحتي  مي‌توان با آن حال و هواي مربي را كشف كرد...

در اين ميان تنها وتنها چيزي كه مهم است،‌ خصلت‌هاي مربي است.

اين هنر، هنر بري شدن از خود است و انعكاس دادن وجود مربي...

 

 

بارها گفته‌ام و بار دگر مي‌گويم

كه من دلشده اين ره نه به خود مي‌پويم

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند

آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:38  توسط هاشم فروزش | 
بعضي از اسم‌ها هستند كه بهترين معرف و مفسر خودشانند...

يعني اگر تا ته دنيا هم بروي گوياتر خود آن كلمه براي رساندن معناي آن پيدا نمي‌كني...

بعضي كلمه‌ها درياست، در دل خودش همه چيز هست، همه چيز...

 

سرباز»»»»»» كسي كه در راه رسيدن به هدفش و تحقق فرمان فرمانده‌اش، همواره آماده‌ي سر‌باختن است...

راستش را بخواهيد معتقدم عمده‌ترين فرق طوطي و سرباز(!) در‌ اين است كه طوطي نمي‌داند چه مي‌گويد وفقط طوطي‌وار حرفي را تكرار مي‌كند؛ ولي سرباز اراده‌ي خودش را ترك نمي‌كند؛ بلكه آن را در اختيار فرمانده‌اش مي‌گذارد...

سلامتي سرباز صلوات...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:37  توسط هاشم فروزش | 

اين هم براي آنها كه مي‌خواهند لذت رساندن را نيز بچشند.

مبدأها...مقصدها...فرستنده‌ها...گيرنده‌ها.... و يك نامه‌رسان براي برداشتن فاصله‌ها...

يك نامه‌رسان كه برايش هيچ مبدأ و مقصد و گيرنده و فرستنده‌اي مهم نيست...حتي قيمت تمبر روي پاكت هم ...

بلكه فقط وفقط رساندن - ساندن به معناي واقعي كلمه-  برايش مهم است، و بعد آن ديگر هيچ..

يعني برايش مهم نيست كه نامه را مي‌سوزانند يا قاب مي‌كنند؛ برايش مهم است كه فقط انتظارها را خاتمه مي‌دهد، يا انساني را غافلگير مي‌كند و اگر نمي‌تواند دست‌ها را به‌هم برساند، دست نوشته‌ها را از دستي به دست ديگر مي‌رساند...

لذت رساندن...

لذت سرمست كننده‌ي رساندن...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:37  توسط هاشم فروزش | 

تمام پرده‌ها را كشيديم، پرده‌هاي ضخيم يك پارچه ی سرمه اي...

چراغ هاي مهتابي سقفي را هم خاموش مي‌كرديم...

همه دور ميز جمع بودند...

متصدي آزمايشگاه چراغ رويتر يا همان چراغ پرتوافكن را روشن كرد. از گرد و غبار كم تراكمي كه از تكان دادن پرده‌ها پخش شده بود مي‌شد شعاع نورچراغ را تشخيص داد... چيزي كمي‌ نازكتر از يك خودكار.

نور عمود بر ضلع منشور وارد مي‌شد، به سطح ضلع وتري مي‌تابيد و از ضلع ديگر خارج مي‌شد...

مثل آيينه...

بي كم و كاست...

منشور صاف بود، تميز تميز، بدون رگه، شفاف شفاف...

متصدي آزمايشگاه كمي‌ زاويه به منشور داد... نور خروجي هفت رنگ شده بود... هفت رنگ...

منبع نورهمان منبع بود؛ ولي نور تفسير شده بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:36  توسط هاشم فروزش | 
بايد پيامبر باشي تا بداني پيامبر بودن يعني چه...

اينجا ديگر فقط رساندن حرف اول و آخر را نمي‌زند؛ مي‌خواهي خودت را خفه كني تا دريافت كننده يك قدم – حتي يك قدم هم كه شده – جلو بيايد و به گيرنده نزديك‌تر شود...

حتي يك قدم...

غربت و دوري وتحريم و هجران و هر آنچه مي‌تواند آزارت دهد را به جانت مي‌خري تا جان جاهلي را از جهل جانكاهش برهاني و غفلت جانسوز غافلي را جوانمردانه بزدايي ...

مي‌خواهي به مقصد برساني پيام را تا به مقصد برساني گيرنده‌ي پيام را ...

به همين سادگي مي‌شود از پيامبري گفت، ولي مگر به سادگي مي‌شود پيامبر شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:34  توسط هاشم فروزش | 
پرسيد: چرا علي عليه السلام از همه‌ي اشياء دور وبرشان با چاه درد دل مي‌كردند؟

جواب داد: چون علي عليه السلام اطراف مدينه چاه حفر مي‌كردند و آن‌ها را وقف مساكين و ايتام مي‌كردند و يا براي امور ديگر و مصارف ديگر...؛ علي عليه السلام در حين چاه كندن عقده‌ي دل مي‌گشوده است؛ نه اينكه بيايد بگردد چاهي پيدا كند و سر در آن فرو ببرد و درد دل كند...

سؤال كننده قانع شد و بلند شد و رفت...

استاد بعد آهي كشيد...

كمي صبر كرد...

سپس آرام، گوئي دارد با خودش صحبت مي‌كند، زمزمه كرد: اگر حرفي در عالم گفته شود، مي‌ماند؛ تا عاقبت روزي به دست اهلش ب‌رسد... اين در و ديوار و سنگ و چوب هم امانت داري بلدند...

ماسميعيم و بصيريم و هوشيم،

با شما نا محرمان ما خامشيم...

بعد همانطور كه بلند مي‌شد گفت: اگر گوش شنوا داشته باشي و اهليت پيدا كني، هنوز امانتي را كه علي به آب‌ها سپرده است، در دل آن‌ها موج مي‌زند...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:24  توسط هاشم فروزش | 

اما از همه‌ي اين حرف‌ها كه بگذريم، هدهد براي سليمان دليل نياورده بود...

خبر آورده بود...

خبر آورده بود كه...

 

اگر اهل باشي مي‌داني كه آمدن هدهد خودش بهترين دليل بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:22  توسط هاشم فروزش |